تبلیغات
دلـــ نـوشــته هــای ِ آیـنـور



                              حریمِ دست های ِ تو باشد ُ ...

                                         مدافع ِ حرمی که منـــم !



تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396 | 17:44 | نویسنده : آینور .... | نظرات
توی زندگیه هممون درد هست ؛ دردا هم همشون شبیه هم نیستند 

بعضیاشون جسمت رو آزار میدند بعضیاشون روحت رو میخراشند

هردردی هم بطور قطع یه دارو داره ؛ داروها هم شبیه هم نیستند ...

هر آدمی توی زندگیش آدمای عزیزی هستند که شبیه هم نیستند !

این آدمای عزیز گاهی دوست داشتنی هستند و گاهی دلت میخواد دور باشند ازت ..

شده دردی داشته باشید که دلتون بخواد محل درد رو انگولک کنید و از آزاری که

به خودتون میدید لذت ببرید ؟

 (( من به وحشتناک ترین شکلِ ممکن ؛  مازوخیست دارم ))


داروها به تناسب اثری که برای درمان درد دارند میتونند درد آور هم باشند

میتونند عوارض جانبی داشته باشند  .. 

میتونن برحسب وظیفشون برای تسکین درد و مداوای 

بیماری ؛ فرد رو درگیر دردهای ثانویه و بیماریه دیگه ای کنند که این خوب نیست .

آدمای خوب و دوست داشتنی زندگی هم میتونند شبیه دارو باشند , دردت رو دوا کنند


جایی که نیاز داری بهترین باشند برات ؛ روحت رو صیقل بدند اما میتونند عوارض 

جانبی هم داشته باشند .... !

از اون دسته داروهایی باشید که روی بروشورشون نوشته بدون عوارض جانبی .



تاریخ : پنجشنبه 24 آبان 1397 | 23:33 | نویسنده : آینور .... | نظرات
هیچوقت ؛ هیچکس ؛ هیچ جای ِ دنیا 

قد ِ من ؛  از خـودش دور نبوده . .

همین انـدازه دوری برای مُردن بسه !


تاریخ : پنجشنبه 26 مهر 1397 | 23:25 | نویسنده : آینور .... | نظرات
این صفحه سپـید رو زمیـن برف پوشی تصور کن که هربار سَـربزنی 

رد پای ِ تو من ُ به سمت ِ بودنـت ببره ُ مـن از این حـــال ِ خـــــوشـــ

دلـم انار بشه ُ دلتنگی هام ترک بخوره ُ دونه دونه خنده از پشت ِ ذهنم

سُــر بخوره ُ بـریـزه توی وجـودم ُ روحــم .. 

 ( آخ کـه روحـــــم بال دربیاره ُ سـمت ِ یـــادت پَــر بکشــــه ! )


دونقطه ستآره ....






تاریخ : چهارشنبه 7 شهریور 1397 | 00:12 | نویسنده : آینور .... | نظرات

 

 از اون وقتا که دلت میخواد بزنی به دل جاده ُ خاطرات بچگیتو زنده کنی ..

یه جا مثلا کنار رودخونه ُ بی هوا بی هیچ ترسی از نگاه اطرافت بری توی آب !


از اون وقتا که پاچه های شلوارت تا بالای زانوت خیس میشد ُ نگران خط اتوش نبودی ..

 برات مهم نبود اگر چهارنفر همسن خودت بیان رد بشن ُ تو معذب بشی !


از اون وقتا که دستتُ میکردی توی آب ُ خزه های چسبیده به سنگا رو جدا میکردی ُ

 از دیدن جونورای ریز روشون جیغ میزدی ُ میخندیدی !

 کاش برگردم به زمانی که صدای خنده هام با صدای آب قاطی میشد ُ هراسی نبود از شیطنت ! 



تاریخ : یکشنبه 21 مرداد 1397 | 22:48 | نویسنده : آینور .... | نظرات
شبیه رقص ِ قاصدک در باد . .

بیــا ؛ دستهایم را بگیر ُ به بادم بده !


تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 16:25 | نویسنده : آینور .... | نظرات
در برزخِ نبودنت شاید جایی بین بازوانت در لامکانی ِِ محض سر میکنم . . 

چه میدانم شاید زمانی هم به دشت ِِ بوسه هایت برسم 

هیچکس خبر ندارد این مجادله بین ِِ من ُُ دلم کِی و کجا تمام میشود !



احتمالا جایی در جهانی دیگر .



تاریخ : پنجشنبه 28 تیر 1397 | 21:11 | نویسنده : آینور .... | نظرات
آشـوبم مثل ِ میـدان ِ ژاله 

پر هیاهو مثل ِ راه آهن 

دلگیر شبیه بهارستان

بی تاب مثل انقلاب 

در من آدمی خفته مفقودالاثر با پلاکی اشتباه . .


تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 23:20 | نویسنده : آینور .... | نظرات
یک دنیا فـــریاد در مـن سکـوت کرده !

قلبم زیر فشار ِ این سکوت در حال ِ له شدنـــ ه 

هنوز برای فریاد زدن خیلی زوده !




تاریخ : شنبه 9 تیر 1397 | 00:20 | نویسنده : آینور .... | نظرات
شبیه یه پازلم یه پازل ِ چند میلیون  تکه که به هم ریختم ُ باید دوباره از نو بسازم خودم ُ

هربار تکه ها رو کنار ِ هم میذارم یه تکه کم میارم .. 

میترسم هربار بعد ِ ویرانی تکه های ِ گمشده بیشتر بشه ُ تهش من بمونم َ خاطره بودنم !


تاریخ : دوشنبه 14 خرداد 1397 | 17:17 | نویسنده : آینور .... | نظرات
گاهی وقتا اکوسیستم به هم میخوره نه اینکه بهم بخوره شایدم اینطوری آروم میشه !

گاهی اوقات هستند مرداب هائی که نیلوفر ندارند شایدم دارند ُ گمشون کردند 

حسه مردابی رو دارم که تمام ِ نیلوفراش ُ بخشیده ُ خودش توی تنهائیش ایستاده ُ داره 

براشون دعا میکنه !

امشب شب ِ دعاست باید خواست ُ خواهش کرد و هیچکس بیشتر از خداوند لایق ِ التماس نیست 

یه مرداب ِ ساکت ُ صبورم پر از بغض . 


تاریخ : یکشنبه 13 خرداد 1397 | 23:58 | نویسنده : آینور .... | نظرات
نوستالژیه هرکسی میتونه یه آهنگ یه نقاشی یه شعر یا هرچیزی باشه 

که شاید تکرارش تمام ِ خاطره هاش ُ هم بزنه ُ روح ُ روانش ُ آروم کنه یا بکشه 

من آهنگ ِ  نـــوازش ِ ابی رو که گوش میدم میتونم روحم ُ ببینم که داره میمیره

میتونم گوش ندم ُ به روحم مجال ِ زندگی بدم اما یجور لجاجت ِ موذی نمیذاره

من روحم ُ میکشـــم ُ بعد با کمال ِ میل بارها و بارها و بارها گوش میدم !


تاریخ : دوشنبه 7 خرداد 1397 | 11:59 | نویسنده : آینور .... | نظرات
درست شبیه یک سُرسُره ....

زندگی بالا و پائینای خودش رو داره 

برای بالا رفتن پله گذاشتن ُ سطح ِ صاف ِ سرازیری جایزه ش ِ !

بچگیا هروقت از سرسره بالا می رفتم خیلی عجول بودم درست چسبیده بودم به آدم ِ جلوئی

وقت ِ سُر خوردن هم همینطوری بود گاهی چسبیده به هم میرفتیم پائین !

از پله های زندگی باید آروم رفت بالا که مبادا بخوری به آدمای دیگه ..

که هرکسی وقت داشته باشه برای آرامش ؛ که با خیال ِ راحت طی کنه ؛ طی بشه !

وقت ِ سُر خوردن ُ افتادن توی ِ سرازیری هم باید به همدیگه مجال بدیم .

دیدین آخر اون سرازیریه همیشه یه چاله هست ؟!

ته ِ تهش همه به اونجا که میرسیم آروم میگیریم حالا تصور کنید یکی با سرعت بعد از ما بیاد پائین .. درد داره !

به همدیگه مجال ِ آرامش بدیم ؛ تحت هرشرائطی .


تاریخ : سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 | 16:32 | نویسنده : آینور .... | نظرات
با جهان در تضاد ...

با خودم در تضاد ..  

با دلم در تضاد ..

این وسط درک نمی کنم آدمائی که دیگران رو له می کنند !

خودتون رو دریابید ؛ دیگران رو به خودشون بسپارید .



تاریخ : دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 | 00:05 | نویسنده : آینور .... | نظرات
حس می کنم سرم به بزرگی ِ سیاره زمین شده ..

حجیم ُ تو خالی !!

حس می کنم خلاء رو توی جمجمه ُ صدای کوران میاد توی گوشام .

اسمش نمیدونم چیه شبیه درد ِ اما درد نیست انگار یه جور سنگینی ِ یا یه جور سبکی ِ خاص !

عجیب نیست همونطوری ک هواپیمای سنگین خیلی سبک توی آسمون شناور ِ !

توی سرم یه چیز گِـرد مثل توپ خودش رو میکوبونه به اطراف .. 

توضیح بهترش مثل ِ یه توپ ِ کوچیک داخل ِ یه توپ ِ بزرگه ...

ذهنم از هر فکری خالی شده و یه حالتی مثل خلسه به مغزم میده که دوسش دارم .

سیاره ای که روی گردن ِ من جاخوش کرده خالی از سکنه ست , شاید برای روز مبادا !






تاریخ : جمعه 24 فروردین 1397 | 23:14 | نویسنده : آینور .... | نظرات
 

                               قابلیت ِ این ُ دارم که هرساعتــ تکرار کنم خاطراتم ُ 



                               خاطراتم قابلیت ِ این ُ دارند که هرثانیه بکشند مـن ُ .


تاریخ : دوشنبه 14 اسفند 1396 | 23:34 | نویسنده : آینور .... | نظرات
.: :.

تعداد کل صفحات : 173 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...