تبلیغات
دلـــ نـوشــته هــای ِ آیـنـور - بهت گفته بودم روحم ُ بغل کنی ؟ !
اگر میشد روحت ُ بکشی بیرون از تنت / نازش کنی ؛ آرومش کنی ؛ بوسش کنی .. 

توی آغوشت بگیری ُ بهش بگی طفلک ِ بیچاره چرا انقد صبوری ؛ چی شده کـــــــه

انقد خودت رو فراموش کردی ؟ اونم نگاهت کنه ُ شایدم توی دلش به تو بگـــــــــــــه

تو یادت رفته منم هستم حالا دست ِ پیش گرفتی پس نیفتی ؟ !

خلاصه توی چشای ِ روحت خیره بشی ُ اونم سرش ُ بندازه پائین ُ زیر لب زمزمه

کنه که : هعی خدا روزگار ُ ببین ؛ چی شده که این جسم ِ بیچاره اومده سراغ ِ من !

روح ِ من الان با روحش درگیره ! تصور نکنید دیوونه شدما اما خدا شاهـــــــــــده 

حس میکنم روحم روحش درد میکنه !!

میخوام برا یه مدت هم که شده روحم ُ با خودم آشتی بدم ببرمش بیرون از فکرای ِ

کشکی ُ بیارمش قاطی ِ جمع .. مثلن بشونمش کنار ِ چشمام یا به دستام بگم دستش 

رو بگیره ُ ببردش کنار ِ پنجره ُ کلاغا رو نشونش بده ُ غروب ِ آفتاب ُ سیاهــــی ِ

شب ُ بعدشم به پاهام بگم همپای ِ روحم بشه ُ ببردش به یه رویای ِ دلچسب !

نخندید الان روحم همه ی ِ حواسش به منه ؛  نذارید بفهمه من دیوونـــم .... 


تاریخ : شنبه 27 تیر 1394 | 21:57 | نویسنده : آینور .... | نظرات
.: :.